<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چشم هاي باراني </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/</link>
<description>یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Jul 2009 14:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در واهه های تنهایی </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی با خودم فکر می کنم اصلن برای ادامه دادن چه چیزی اینقدر سفت و سخت به زندگی چسبیده ام اینقدر در تکرار روزمره گی ، دور افتاده ام که چی ؟ سگ دو زدن از سر صبح تا ته غروب به چه درد آدمیزاد میخورد که اینقدر من به آن وابسته ام . خاطرات گذشته را مرور میکنم .زمانی که برای بار اول عاشق شدم و یکی را دوست داشتم . چطور شد ؟ خودم هم نمی دانم سر کلاس بودم یا توی عالم هپروت استاد داشت دردریای  اعداد وارقام ریاضی برای خودش شنا میکرد و من در عالم ماسوا به گشت و گذار مشغول .چه حس قشنگی داشت عاشق شدن ، آبی شدن و دلتنگ شدن . این که یکی را از ته دل دوست داشته باشی هرکاری بکنی از مقابل چشم هایت کنار نرود وتمام گوشه و زوایای تاریک ذهن تو را پر کند و  هر جا که قدم بگذاری با توهمسایه وهمخواب و بالش باشد .و به جای خواب هایت از جلوی چشم هایت کنار نرود و مثل شبنم بخوابد روی پلک های نیمه باز تو . و تو اول اسم اش را روی دست چپ خودت درست در آخر انگشت اول ات را بکشی و هر روز آن را پر رنگ تر کنی که از یادت نرود کاش هرگز این اتفاق به تکراری بودن دچار نمی شد و عارضه ی تکرار در رگ و ریشه ی عاشقی ات لانه نمی کرد .نمی دانم این چه صیغه یی است که آدمی در آخر هر چیز به یک تکرار می افتد چیزی که اصلن انتظارش را نداشت و حالا حوصله ی تحمل کردن آن را . چقدر فاصله افتاده است میان من و ما . . . چقدر ؟ خودم هم نمی دانم اصلن این اتفاق از کجا افتاد و چرا اینقدر فاصله خالی . روز به روز دارم دور تر میشوم از وادی شعر و . . . و فاصله می افتد بین من و سایه ام . سایه ای که فکر می کردم هرگز از من جدا نشود و هر جا که بروم با من بماند . وقتی می خندم برای من بخندد و وقتی گریه می کنم بگرید . دست هخایش را با من بالا ببرد و همراه من پایین بیاورد . بامن عاشق بشود و با من عاشق بماند . ولی نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که . . . . و حالا دیدن خواب های پریشان ، شب های مرا آشفته تر کند  . سایه ی خیال انگیز من دیگر به اختیار من نیست و قصد نفی بازی گل را دارد . آن هم در خلیج مقابل من نه در دیار موافق . یاد روز هایی می افتم که که آغاز یک حس خوشایند را در من نوید می داد .  حسی مثل خیسی ی یک لباس تازه شسته که بپوشی و تن تو را مور مور کند تا شیرینی و حلاوتی دلنشین را به کام تو ارمغان آورد .  که من با نگاه کردن به ثانیه های اینک خودم را در مسیری یک قطار می بینم قطاری که به یک انتهای نامتناهی می رود و سایه اش به ابتدایی دیگر . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با وسواس عجیبی لوازم روی میز را مرتب می کند و همه چیز را دو.باره و سه باره و چند باره جابجا می کند . علاقه ی وافری دارد به این که لوازم نوشتن اش مرتب چیده شده باشند . و تازه کاغذ ها را با حوصله ودقت اندازه می گیرد و می بررد . حالا برای نوشتن کاغذ هایی دارد هم اندازه چهار رنگ خودکار تازه و هم شکل و هم اندازه با یک مارک که برایش دوست داشتنی است . نوشتنی اینگونه او را بی اندازه خرسند می کند . دوست دارد که مرتب بنویسد و از هرچی که بخواهد و توی دل اش مانده است آن ها را . شروع می کند به نوشتن : و عشق . . . از چه بنویسد از اتین که بعد از مدت ها سر کیف آمده است که بنویسد ولی چی ؟ نمی داند . از خواب های آشفته اش بنویسد که می بیند . این که سایه اش را با رنگ و لعاب هایی نقاب وار در خواب هایش می بیند که دست در دست من دیگر داده است تا روشنگر تاریکی های او باشد و یا از احوال خودش که نمی داند برای چه زنده است و براستی برای چه زنده است . از عقده هایی ناگشوده در دل اش که سالیان سال است که آزارش می دهند از نیاز ها و آرزوها ی خودش بنویسد که فکر می کند هم چنان جامه ی عمل نپوشند و لخت بگردند . از چه بنویسد از جوانی هدر رفته اش که تنها در میان خروارها خروار خاک کتاب به امانت گذارده است و در میان مثنوی های هفتاد من کاغذ نوشتن که اوقات خودش را در میان آنها سپریکرده است . از اجحاف هایی که در حق او کرده اند . از این که این روزها چقدر او را ذلیل و خوار می کنند و چه چیزهایی که بار قاطرش نمی کنند فقط برای اینکه لختی بخندند و دیگران در جمع را هم خندانده باشند از له شدن زیر دست و پای کسانی بنویسند که تنها پول این دنیا برای آن ها مهم مهم است و نه آدمی و انسانیت . تنها از این افرادی بنویسید که او را برای رسیدن به پله های ترقی نردبان خود کرده اند و مثل زباله ای هیچ و دورانداختنی به او می نگرند فکر می کنم سال ها ست که خرد میشود ، خراب اش می کنند و بی آن که از دل او آگاه باشند . چقدر ساده است و شکیبا . چقدر برای خودش خیال هایی خام داشت که به سرانجام پختگی نرسیدند فکر می کند که آدم به این خوش خیالی پیدا می شود . خوش خیال تر از او . . . . به همه با چشم و ابروی محبت می نگرد . و چقدر این عینک خوش خیالی او را کوچک و خوار و ذلیل و بی چیز  می بیند فکر می کنم به این که چقدر فقیر است که چیزی ندارد و خدا هم در این عرصه چه حکمتی برای او رقم زده است که این گونه او را به انواع سختی ها می آزماید . در این وقت تنهایی به نزدیک ترین کسان خود فکر می کند و به این که چقدر در این فاصله ی نزدیک از او هستند و میان شان فاصله یی است بسیار دور که هرگز به نزدیکی نخواهد رسید . زیر نور چراغ مطالعه به واژه هایی          می اندیشم که بر روی کاغذ جاری می شود تا بیانگر سیل احساسات درونی من باشند و از این غافل که دیگران را با احساسات  من چه کار ؟ برای سایه ی من تنها شبیه به ماشین مکانیکی یی هستم که در ساعات معینی کوک می شود تا برای انجام کارهایی برنامه ریزی  و از پیش تعیین شده  وادار به کار شود و یامثل یک خودپرداز که فقط باید بپردازد نه این که این کارها سهم من نیست نه ! ولی فکر می کنم ای کاش با چشم دیگری مرا می نگریستند نه با چشم یک حیوان دوپای دون پایه که تنها خور و خواب و خشم و شهوت ، است و بس . فکر می کنم از قلعه ی ساخت من چیزی نمانده است که ویران شود و با دست باد ها به دوردست برده شود چرا که من حالا مردی هستم خاکستری با قلمی به زنگار آذین بسته و جسمی به تدخین آلوده و سست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استخوان هایم ، دو تکه میشوند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی تیغه های اره یی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از هم گشوده است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خونم بر زمین نخواهد ریخت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خون مرا دوستانم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به پشیزی فروخته اند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تبریز . 01/04/1388 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ن . ش &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گيسوان وزيده ي تو </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گيسوان وزيده ي تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آتش خواب هاي مرا تند مي کرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و لذت چشم هاي تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهوت هيز مرا تيز تر .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لب هاي تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عطش بلوغ مرا فر مي نشاند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در آغوش تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شانزده ساله مي شدم  .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ني ني بازوان تو کودکي ام را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خواب مي ديدم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ם&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از وقتي که رفته اي ،بزرگ تر نشده ام &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 14:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام تو </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نام تو را که مي برم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چراغ هاي خانه پر نور مي شوند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گنجشک ها  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرودي از بهار را ميخوانند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و درخت ها &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتا در زمستان شکوفه مي دهند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام تو را که مي برم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نان سفره ي ما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتر مي شود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسمان آبي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ابرها به خنده لب مي گشايند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دريا چه دلتنگ بيقرار مي شود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چشمه ها پر خروش .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام تو را که مي برم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به احترام نام تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدرم مي ايستد که سلام کند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و مادرم نماز . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمين  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرام به خواب مي رود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خورشيد به سجده مي تابد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نام تو را که مي برم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب بي واسطه صبح مي شود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برف ها أب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و برگ ها سبز مي رويند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ם&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو از تبار کدامين بزرگ قبيله اي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که نام اعظم تو را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درآغوش باد ها خوانده اند . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 May 2009 14:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مجموعه تصویر</title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>پنجره را که باز می کنی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوهستان دیوار های روبرو ُ پشت ابرهای آجری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشید را پنهان می کنند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تنها دلخوشی تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باریدن باران است از پشت عینک آسمان &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 11:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیاده رو ها شاعر نمی شوند . . . </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>۱ / راست می گفت : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیاده رو ها بدون عابر شعر نمی شوند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ / با این همه مسافر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیاده رو باز هم ُ خالی می رود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ / سنگفرش خیس پیاده رو ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;. . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچه ها به بن بست نمی رسیدند . . . </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>۱ / کوچه ها به بن بست نمی رسیدند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر امتداد نگاه هایمان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلاقی نمی کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ / ژرنده یی اگر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در قفس بودن را دوست تر نمی داشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچه ها به بن بست نمی رسیدند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ / آرزو کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش اسمی جز این که داشت ُ می داشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بن بست . . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 11:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر های بی دیوار</title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>در سرزمین من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهرها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوار / که ندارند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نامه ها تمبر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ولی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای گذشتن از آبروی هر خیابان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شناسنامه داشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و قدی . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از اعتراض کوتاه تر باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سرزمین شش تکه حصار دارد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شش خط ملتهب که بر تن اش کشیده اند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آسمان این مرزها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر نامه / پرنده ای ست .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 16:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشریح ساختار هرمی در شعر سپید </title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرزمین من 40</title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>بهار / که می رسد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر قبر هرشهید / یک تکه سنگ / جای لاله &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سرزمین من / که / با سنگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخ / گرگ و گلوله می دهند . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزل 178</title>
<link>http://bamdad1379.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>تصویر لخت لذت یکریز زن شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوواترین زنی ! که همآغوش من شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا در عزیز مصر تن ات لخت می شوم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن زن تویی که بر تن من پیرهن شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که میان تخت تو را خواب می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی برای شهوت مردی کفن شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با رخوتی میان تقلای بسترات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست مرا گرفتی و رقاص تن شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک رقص آذری و دو تا لب که بسته ماند با بوسه ای عسل که لب ام را دهن شدی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شانزده بلوغ تو را دوست داشتم اما کنار هرزه گی ات دائمن شدی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا تو را به سمت خیابان کشیده ام که در مذاق وسوسه طعم لجن شدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارد زمان رفتن ات از دست می رسد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با آرزوی مرگ سوار ترن شدی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Oct 2008 15:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bamdad1379&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>bamdad1379</dc:creator>
<guid>http://bamdad1379.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
