تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات

گيسوان وزيده ي تو

آتش خواب هاي مرا تند مي کرد

و لذت چشم هاي تو

شهوت هيز مرا تيز تر .

لب هاي تو

عطش بلوغ مرا فر مي نشاند

و در آغوش تو

من

شانزده ساله مي شدم  .

در ني ني بازوان تو کودکي ام را

 خواب مي ديدم .

 

ם

از وقتي که رفته اي ،بزرگ تر نشده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نويد شكيبا