|
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
|
حوواترین زنی ! که همآغوش من شدی
تا در عزیز مصر تن ات لخت می شوم
آن زن تویی که بر تن من پیرهن شدی
شب که میان تخت تو را خواب می کنم
یعنی برای شهوت مردی کفن شدی
با رخوتی میان تقلای بسترات
دست مرا گرفتی و رقاص تن شدی
یک رقص آذری و دو تا لب که بسته ماند با بوسه ای عسل که لب ام را دهن شدی .
من شانزده بلوغ تو را دوست داشتم اما کنار هرزه گی ات دائمن شدی .
حالا تو را به سمت خیابان کشیده ام که در مذاق وسوسه طعم لجن شدی
دارد زمان رفتن ات از دست می رسد
با آرزوی مرگ سوار ترن شدی .