|
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
|
آتش خواب های مرا تند می کرد
و لذت چشم های تو
شهوت مرا هیز تر .
لبان ات
عطش بلوغ را در من فرو می نشاند
و در آغوش تو من
شانزده ساله می شدم .
در نی نی بازوان تو کودکی ام را
من خواب می دیدم
از وقتی که رفته ای بزرگتر نشده ام .
" پی نویس این پست باشد برای سال ها بعد که با انتظار زمان به سر می رسد . "