|
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
|
نامه ،و ،از دورترين روزها
تنها ورقي
پر از حسرت سالهاي ساليان
را آورده اند .
در همان اولين ،سطر
چندان شناختم اش ،كه چشمهاي تو را
چرا كه با خوشي است
درهم آميخته
احساس رقصنده در مستي گونه هام
پنداشتم اش كه پايان فراموشي من
فرا رسيده باشد
كه عاشقانه از عشق نوشته اي .
□
در آغوش بوسه اي
سطرهاي سطر نامه را بر لبانم گشوده ام
به هر سطر بوسه اي .
نو قدم نامه ات ،خوش باشد و مبارك
كه اميدي ،را و فراگرفت ،تنها شدنم
چونان هاله اي كه ماه شباهنگامه را .
و بر چشمهايت بوسه يي ، سرود ،خواهم . . . خواند .
□
همه ناز
معشوقه ساليان فراموش شده ام
بر چشمهايت ،
بوسه اي را
خواهم سرود
30/06/1386 ن . ش
پا ورقی : بنا بود که این شعر را در مجموعه ی " و شعری که هیچ شبیه خودش نیست ." قرار دهم ولی بهتر دیدم که در همین دفتر آورده باشم اش به یادگار. دستنویس این مجموعه را به اعتماد دستهای یک دوست ! سپرده بودم و اکنون تنها چند قطعه شعر از آن باقی مانده است و مابقی . . . .اینکه اصلن قرار نبود دوباره پاورقی رو خط خطی کنم ولی چون به دنیا آمدنم را کس دیگه ای یادم انداخت و قول گرفت که یه چیزی مثلن برای حالا دیگه سی و چند سالگیم بنویسم این هم شعر . . .
بنام سی و . . . سالگی یک جسد
پدرم نطفه ی خیس مرا
در آبها
پرانیده بود
که مادرم
از فصل همآغوشی ی
مفرط و تلخ
هم عطش را ،دروکند .
□
من در آغوش بادها
به دنیا شدم
تا بی ستون به زندگی چسبیده باشم
پاندول دستهای بسته ام
به پاهایم آویخته
بر گرده ام سیلی
چپاندند . . .
که تیک تاک ساعتم را کوک کرده باشم .
□□
کلاف وابستگی ام را
سر که بریدند
من از مرگ زاده شدم
از همان دست که به زندگی
نشسته ام