تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
از جوشش چشمه چه می ماند ؟
که مرا از تو
بگیرند .
هم از بارش باران
تنها ابری .
گاهی که زاده شدم
تا با تو بمانم
تا بی تو نمانم .

با دها همیشه باران زای . . .
مرا اما همیشه در مشت هایم
شعری است .
که سترگ بازوان دخترکانی چند . . .
بازش نگرده است .
گاهی که زاده شدم
تا از تو بخوانم
تا با تو بخوانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نويد شكيبا   |