زمین به خواب شد و پشت یک سراب افتاد
ستاره تو که از دست آفتاب افتاد
و شیونی که پراکنده کرد لذت مرگ
همین که ظلمت چشمت به چشم خواب افتاد
شبیه قامت یک نخل سربلندی داشت
اگرچه سایه تو باز هم به آب افتاد
غروب بود که بر شانه ام غمی لرزید
خمار چشم تو آنی که در شراب افتاد
درانتظار آمدنت ها ! تفالی زده ام
بیا که انک لاتخلفوا جواب افتاد
□
هزار و یک غزل ناب قسمت من بود
شبی که نامه ات از لای آن کتاب افتاد
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط نويد شكيبا
|