تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
زلف اشفته

بده ساقی آن می که خون خورده ام
زپروانه ارث جنون برده ام
لگد کن بجوشانش این خام را
بیاور و نزدیک تر جام را
بده ساقی آن می که خوابم کند
چهل شب بجوشم که نابم کند
بده ساقی آن می که دلداده ام
به مستی یکباره دل داده ام
بده ساقی آن می که پیرم کند
ز نامردم دهر سیرم کند
بده ساقی آن می که من پیشتر ها
دلی داشتم خسته ی نیشتر ها
بده بار دیگر که جامم تهی است
دلم سیر این زندگی ی گهی است
بده ساقی آن می که این روزها
دلم ریش ریش است از سوزها
بدان استواری ی مردان مرد
بده ساقی آن می که درد آورد
بده ساقی آن می که مستم کند
به شوق تو بی پا و دستم کند
بده ساقی آن می که دردی کشم
که رنج از گناه پدر می کشم
مرا نسل شیطان نهادند نام
ز روزی که گندم فکندست دام
مراتاقیامت جنون ار برد
ازآن به که آزادیم را خرد
به ساقی که گفتم بهشتم دهد
نشانی از این سرنوشتم دهد
سراغ از کجا تا کجاداده است
نشان از حریم خدا داده است
مرا تا حریم خدا راه نیست
که ورد زبانم به جز آه نیست
کسی پرسد از من که چشمت به چند
من آن شاعرم شعرهایم به بند
بنوشانم آن می که داغم کند
که یاد از بهاران و باغم کند
ت تن تن تنا جان به جان آمده است
که زخم از درونم ،فغان آمده است
بده ساقی آن می که عاشق شود
و سر بر سر دار لایق شود

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نويد شكيبا   |