تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
اینهمه از عشق نوشتیم چه شد . . .
اولش بگم خدا رحمت کنه مرحوم اخوان ثالث را . اونقدر روده درازی میکرد که کاغذ صفحاتش پر از کلمه میشد .حالا ما هم دست کمی از ایشون نداریم ،تا اینکه بنشینی و انتظار مرگ را بکشی ،روزها را بشماری که " مرگ من روزی فرا خواهد رسید " . از همه چیز دست برداری در خودت غلط بزنی که شاید از لبه ی پرتگاهی پایین بیفتی مثل غرقه به هر خاک و خسی چنگ بندازی وقتی هم که محکم گرفتیش یه هو ولش کنی که در گرداب فرو تر بری . شب ها تا سحر توی خواب راه بری و بعد بیدار بشی چشم بازکنی ببینی باز روز از نو روزی از نو هی بنویسی هی پاک کنی نگهشون داری و با دقت دسته بندی شون کنی و بعد یه هو خاکستر سیگار پر دودت بیفته روشون و آتیش ،بگیرتشون . اینهمه اتفاق می افته اینهمه رو در و دیوار می چسبونن ولی قسمت ما کی خواهد شد . . . . بعد صحبت این دلتنگیه گاهی وقتا اونقدر جا برای خودم تنگ میشه که دلم میخواد دادبزنم این منم تو این گوشه ،دور ،افتادم مثل اینه که تو یه اتاق دایره به یکی بگی برو یه گوشه بشین !!! . اصلن دلتنگی مثل خوره مثل جذام و مثل یه ویروس پیشرفته مثلن ایدز افتاده به جانم کم کم و در آرامش چنان روحم را به قعر لجنزار میکشه که آدم فکر میکنه روی ابرها داره راه میره . همیشه نوشتم با صد هزار مزدم تنهای بی صد هزار مردم تنهایی . اونقدر با در و دیوار و خودم حرف زدم که مثل دیوونه های زنجیری دیگه نمی شه به خودم هم اعتماد کنم . مداد را که به دست میگیرم مثل همیشه از زخم و خوره و جذام می نویسم از عشق هم که بنویسی آخرش به مرگ ختم میشه . تو خیابون راه که میری مثل میت باید رو کفن ببرنت که لباست کثیف نشه . به زور کافئین شب بیدار می مونی که یه شعری بنویسی بعد چرت میزنی که الهام بیاد اونم نمیاد و به جاش می افتی تو هچل و صبح خمیازه های مدام میکشی که سرکار خوابت نبره . از فکر کردن هم که دیگه نمیشه گذشت فکر مثل اکسیژن ریه ها می مونه هی باید باهاش نفس بکشی جوابش رو بکشی تو و فکرش رو بدی بیرون دم و بازدم . به خرج دادن وسواس هم تو نو شتن مثل آمپول هوا توی رگ داد میزنه که نوشته به سمت خود سانسوری میل میکنه از رو نوشته های دیگران هم کپی کردن مثل این می مونه که یه لاغره بره شلوار هاردی رو بپوشه فکر میکنی به تنش گشاد میاد ؟!!!! ذهن خود آدم هم که غرق در اوهام و ایهام و . . . به سوسکی میمونه که اکس زده باشه این در و اون در میزنه تا شاید عروس رویا ،هاش رو پیداکنه بعد بره خونه ی یه غزلواره شب زفافش رو هم اندکی صبر سحر نزدیک است . از دوست و دوستان و آشنایان و تشکر های خنجر هم که هر چقدر بگی کمه . از در دوستی میان و از پنجره ی دشمنی بیرون میرن . به هرکی اعتماد میکنی همچی تو گوشت چاقو میزنه انگار برق گرفتت . میخوای با یکی دوست بشی . . . خیالی نیست ! و دست آخر از بازی با واژه ها خسته میشی و فاز میدی به پست مدرن هی توش جوش میزنی تا سرکه آبکی شاعرانگیت برسه خام میدی پخته تحویل میگیری " لگد کن بجوشانش این خام را /بیاور و نزدیک تر جام را " عجالتن این غزل را داشته باشین تا بعد ها که شاید مثنوی هم . . . تو راهه پا به ماست قراره برسه قرار هم بر این بود دیگه ننویسم برم تو واقعیت ها سیر کنم نه در پنجره های مجاز ی ولی نشد .این روزها سر بعضی ها شلوغه کاش خدا سر ما را هم شلوغ میکرد میرفتیم سلمونی خیره حتمن . بعضیا با بعضیا دعواشون میشه پای ما رو میکشن وسط بعد خودشون آشتی میکنن پای ما رو میدن زیر تیغ القصه نگهداشتن دوست از به دست آوردنش سخته . در آخر هم بعضیا بعضیا رو فیلتر میکنن مثل پهنای باند اینترنت که جای دیگه نرن اینم خوبه البته برای شاعرا نه ها !!! ولی . دست آخر هم شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد / من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم . . . . از مرگ هم بنویسیم به دلش نیاد

غزل 170
جانم از دست دلم سخت به جان آمده است
سینه تنگ است و دلم هم به فغان آمده است
این طرف زخمه ی چندین غم دیرینه هنوز
آن طرف صحبت چشمت به میان آمده است
ناز ابروی قلم خورده ی مشیکن تو یار
شور دف بود که تن جامه دران آمده است
شوق دیدار و خموشی و هرای از غم یار
راه و رسمی است که از دور زمان آمده است
از همان اول و آخر دل من سهم تو بود
عاقبت زخم شد و وصله زنان آمده است
جذبه ی وصل مرا عین فراق دم مرگ
زانکه سردار تو با تیر و کمان آمده است
تاقلم چشم تو را دف د د دف دف دددف
واژه رقصید و غزل جامه کشان آمده است
شور ،انگیز و طربناک و پر از شهوت سرخ
چه خوش است اینکه به یک جای و مکان آمده است
رسم زلف تو مگر زخمه ی تن کرده فلک
که دل اینگونه پریشان به جهان آمده است
از جنون دست ندارم چو جنین بوده و هست
که مرا شوق وصال تو نهان آمده است

آخر بهار هشتاد و شش
تبریز ن . ش
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نويد شكيبا   |