طراوت خیس روزها و ریزش باران یکریز لطافت بهارانه بر دستهایم به یاد میآورد که بهاران در راه است سبز باید شد در کنار تو و پنجره هایی که بسته اند و امیدوار روزی که لبخند دستهایت به گشودنشان وا دارد که همواره سبز ماندنی است . . . با تبریک روزهای بهتری که خواهند آمد که من ، _ شاید هم _ نتوانم هرگز ببینمشان اینکه زهر مدام التهاب زخم های روح مثل یک خوره تا شانه هایم رسیده است و نزدیک است که عشق را هم از من بگیرد و اینگونه این همان تلخ روزی است که خواهم مرد ،با این حال هنوز . . . بده ساقی آن می که خون خورده ام / ز پروانه ارث جنون برده ام . در زندگی همیشه زخم هایی هست مثل . . .
سارا دو
تو را من مي شناسم راز سرگردانيم سارا
تو را آري تو را اي باني ويرانيم سارا
ببين خلوت نشين چله تنهائيم اما
دو چشم تيره ات پيچانده در حيرانيم سارا
چرا ديگر من افتاده از دل را نمي بيني
و با زخم تماشايت نمي گريانيم سارا
چرا با دسته اي از گل نمي آيي به بالينم
و با گيسوي شب رنگت نمي پوشانيم سارا
غزل هاي سپيدم را چرا ديگر نمي خواني
که با لحنت و در يک آن نمي لرزانيم سارا
چرا دست مرا ديگر به دستانت نمي گيري
و از هرم نگاهت ! وه نمي سوزانيم سارا ؟
اگرچه با خروش رودها رفتي ولي انگار
هنوز از موج درياها به خود مي خوانيم سارا
برايت با تمام چشم هايم گريه خواهم کرد
که ديگر اي پری سيما نمي خندانيم سارا
همانم خان چوپان تو اما خسته ام . . . . اينک
که داغي از ارس حک گشته بر پيشانيم سارا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|