تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات

هرچند وقتش گذشته است ولی به قول عده ای از دوستان یلدا بازی
بهتر بود از همان اول چله بازی نامش مینهادم که بهتر بود . . . این پست به دلیل این مورد بند پ زودتر از موعد ارسال شد هرچند شاید تا مدتهای مدیدی هم به روز _روز نشود .
اولن اینکه : مهرماه 56 با مرگ به زندگی لبخند زدم ، مرده بدم زنده شدم این بود که آسمانم آبی است (من که به دنیا آمدم مرده بودم و با تلاش پزشکان زنده شدم ) که این اتفاق برعکس اولین مورد غیر عادی در زندگیم بود که تا هنوز هم هست . بچه که بودم فرفره های رنگی را دوست داشتم ولی بعد که بزرگ تر که شدم چون دیدم آدمها هم با هزاران رنگ به هر بادی میچرخند از اونها هم بدم آمد بزرگ شدنم را هم یادم نمیآید چون خیلی بچه بودم ! هنوز هم به اعتقاد خیلیها از بزرگ شدن چیزی نمیفهمم . ولی اینکه عزیز دردونه بودم این رو خیلی خوب یادم میاد . تامدتی بچه درسخوانی بودم یکضرب ولی بعدن کمی شیطنتم گل کرد تا دانشگاه و لیسانس زیست شناسی عمومی که هیچ ربطی به شعر ندارد . الان هم که ارشد ادبیات را به زور میخوانم و شیطنتهای گل کرده را دست خزان فراموشی سپرده ام .
دومن اینکه : شاعر شدنم هم اتفاقی بود درست مثل تمام اتفاقاتی که در زندگی به هم ریخته ام می افتاد . شعر را شاید از هرچیزی بیشتر دوستش داشته باشم آنهم خیلی زیاد . اولین شعری را که با دستخط بچه گانه ام نوشتم هنوز هم دست کسی هست که شاید به خودم هم پسش ندهد " با هم بودن چقدر خوبه تنهایی رنگ غروبه " ولی تا الانش هم با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی . معتقدم چون بالاتر از سیاهی رنگی نیست تیره پوشیدن بهتر است و اینکه همیشه با مداد نوشتن بهتر از خودکار و جوهر ، اشتباهات را خیلی راحت میشه پاکشون کرد و کاش همیشه همینطوری بود این زندگی با اینهمه سرسختیش . کمی تا قسمتی همیشه ابری ام روزهای خورشیدی و آفتابی را خیلی کم بیاد می آورم و با اینکه شدیدن سرمائیم ولی برف را با زمستانش دوست دارم آنقدر که میتونم تا چهارساعت توی برف قدم بزنم و صدایم هم در نیاید . گاهی تنبلم توی همه چیز بجز شعر البته چون وسواسیم و باید حتمن برای نوشتن دستهایم را بشورم خیلی کم میشود که به نوشتن دل بدهم .
سومن اینکه : یک بار افتخار این را داشتم که در خدمت بزرگ مرد شعر ایران باشم ،بامداد را و سپید را می ستایم و در غزل سپید را دوست تر. آنقدر که دیگران را دوست دارم خودم را نه . به جز جمعه های انتظار بقیه روزها کمی بد اخلافم چون وقتی دوستهایم را میشمارم که تعدادشان به جمع انگشتهای دوتا دستم هم نمیرسد به این کشف بزرگ نایل میشوم . اعتراف کنم به اینکه چه غذایی را دوست دارم ، برای من نان شب که نمیشود هرچند که نان را از هر طرف که بخوانی باز هم نان است . ماکارونی با پیتزا که دیگه خیلی خوشمزه میشود .
چهارمن اینکه : اعتراف میکنم از آنچه که در توانم هست هیچوقت به خوبی استفاده نمیکنم و به نوعی خودم را خیلی دست کم میگیرم به حساب فروتنی و . . . نگذارید که اصلن بحث این حرفها نیست دوبار از موقعیت های پیش آمده اصلن استفاده نکرده ام که باد آورده را باد هم . . . . منتظر سومیش هستم که تا سه نشه بازی نشه . یادم نمیآد خیلی برای پوشیدن لباس سلیقه خوبی داشته باشم ولی هیچوقت لخت توی خیابان نرفته ام ورزش نمیکنم و خیلی سیگار میکشم و از این بابت خیلی ها بدجوری از دستم ناراحتند علی الخصوص کتابهای قفسه کتابخانه و برگ های دفترم چرا که چند باری همه شان را سوزانده ام و سعی هم نکرده ام ترک کنم چون نمیتوانم . ! ! !
پنجمن اینکه : این بازی را علی رغم اینکه کودکانه می پندارمش ولی دوست دارم با خیلی های دیگر قسمت کنم . برای زده ماندنم عشقی همواره را آرزو دارم و به یمن پنج تن دوست دارم همیشه عاشق باشم و دعا کنم که بافی بر این عادت بمانم . آخرین شعر را برای اینکه به این آغاز پایانی بخشیده باشم می نویسم :

در ستون حوادث
یک مشت
درخت
خنجر و خاطره
لرزید از شانه های من
چندانکه
زمین را سیلی منقطع .
ای کاش
انفاق ها
_ کمی _ دیر تر می
افتادند .
تنها برایم
که فندکی باقی مانده است
تا سیگاری بگیرانم .

نوید شکیبا 10 /10 /85


غزل شصت و هشت
( دست پائيرنشسته است به عریانی من )
چیزی از خویش نمانده است به ویرانی من
دست در دست دلم داشت اگر دست دلت
می شکست این همه اندوه زمستانی من
کوبه ای نیست و دستی که زند حلقه به در
به در خانه در معرض ویرانی من
ترسم این است که دستم به قفس بند شود
تلخ دامی که شود باغ پریشانی من
بی تو این فصل دل انگیز چه بی خواب شده
بی تو آئینه شده پر زغزلخوانی من
با توام ،باتو اگر وعده دیداری نیست
نرسد هیچ به سامان دل کنعانی من
رنگ دلخواه بزن صبح شب سرد مرا
باز کن پنجره ای سمت پریشانی من
تو همان دورترین نقطه تقدیر منی
مثل اعجاز سحر در شب ظلمانی من

توضیح بعد از چاپ : به اصرار دوستانم منم به نوبت خودم دعوت میکنم از عزیزانم یاشار یاغیش - سهیل تنها _کلافه ـایلقار و جزیره

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نويد شكيبا   |