تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
و کوچه . . . تیرک چوبی ،برق فانوسش
بدون نور و سوسوی دوردست ،_ که نیست _
و عابران قدیمی که رنگ و رو رفته اند
و سنگفرش خیابان خالی از عابر
که ابتدای خیابان ،پلاک سردر آن . . .
بنام کو . . . چ . که هرگز نمی شود خواند .

هزار توی هزاران هزار پنجره تنیده در هم،
بنام وحشت و مرگ .
و سنگ های خیابان تمامشان لزج اند . . .
که خون و لکه ننگی یدک کشیده
بر دوش
روزهایی هستندتا سکوت نهفته
در گلو را در
با دهان زمزمه گر باشند
و کوچه ای هست که آواز های در باد
دارد و
ترانه ای که زبانش، نمیتواند خواند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نويد شكيبا   |