تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات
له میشود میان هیاهوی لیز شب
يك اتفاق هرزه
كه
افتاده
است ،
اينجا كنار پنجره با استكان مست
مردي
نشسته است و حتمن
خوابيده بود دختركي در كنار او
همبستري كه كودك ديروز هفته هاست .
اين رختخواب خيس و يك دست بالش
يك جفت چكمه پاشنه بلند }تا به تا }
_ گلدار و صورتي
جورابهاي ساق بلند –
پيراهني مچاله و آنجا كنار تخت .
. . .
پروانه هاي گيره سر ، چرخ ميخورند
هي غلت ميزنند .
كه آرام
در هم تنيده ميشوند
همخوابه هاي يك شبه .
يك ميز كهنه با دو تا صندلي
حتي دو تا چروك به روي ملافه است
شمعي كه نيم سوخته ، با فندكي كه هست
}با زرورق و حبه ترياك . . . سوخته }
كاناپه اي . . .
و دخترك آنجا نشسته است . / با روسري .
هي زنگ ميزند تلفن . . .
بووق
}بي جواب }

تا اینکه
شب شد و صبح .
دختر هجا هجا شد
_ و دستی که گیس او را
از عشق یک حصار بزرگی کشيده است _
که بوقهای هرزه گی
هی لیس میزنند زیر پوست شهر
گلنار را و روسری سرخ را
کم کم ولی همیشه
_ و _
در منتهی الیه خیابان
گم میشوی شبیه کبوتر میان دود
با جمله های ملتهب من فدایتان
که گاز می زنند تو را چشم های هیز
"خانم ببین ! عرض نکردم حضورتان"
... و
اين عشقها چه زود به بيراهه میرسند
□□
در حجله های دست به دست / گلنار هم عروس خیابان و شهر شد .

بعد از چاپ . . .

دو تابند از شعر برداشت های مستقیم است از شعر شهرآفتاب و پیله تنهایی  (به بزرگواری خودشان ببخشد ن . ش )

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط نويد شكيبا   |