هرجا كه طنين آب . . . آب است هنوز
در دشت بلا آب سراب است هنوز
اين كودك تشنه مادرش خسته زخم
حتما دل عباس كباب است هنوز
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
پس از تو شعرهایم یک بهانه است
سیه چون روزگاری بی ترانه است
بیا ،یک بار دیگر عاشقم کن
ترنم های چشمت عاشقانه است .
به چشمانت نگاهی آهوانه است
تمامش خط به خط روح ترانه است
بگو با من ،تو را دوست دارم
اشارتهای پلک ات عاشقانه است .
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 11 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
با سالهایی بعید
تردید سرو هایی ،آبستن گریز
و محصور
رنگین حصاری فلزین
_ بلند _ .
گریخت ،
سالهایی از زمان های دور
که :
سنگین حصار های آن باغ
فروریختند .
و
آزادی آنسوی چهارگوش رفتن
زیبا .
دریغا !
که سال ها ی سال ،
درختان . . .
ریشه در خاک داشته اند .
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
شبانه
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق
تشنگی ست .
زلال شانه هایت
همچنانم عطشی می دهد
در بستری که عشق
مجابش کرده است .
geceden
Oylesine mejbour ederki
bir yastikda senin koynonda uyumak
san ki uyuogom yerde
ask
susamaktir
parlayan kucagin senin
olyesine susamis beni
san ki uyuogom yerde
ask
mecbur olmaya yetermis
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 5 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
از تو خواهم سرود
يا از آنچه مرا در دستهايش
مي فشارد ،
تا به سرودنم وا مي دارد .
اي گريز غربت تنهايي يك شهر
هر صبحگاه جامي از چشمهايت را مي نوشم
كه مرا از قيد آنچه آزار مي رساندم
مي رهاني .
□
سپيد پوش زيبا !
از تو ،
از آغاز
از بي كرانه
تا خوابها
مي سرايم .
آرامشي را كه در سر انگشتان ظريفت جاي داده اي
مرا و جهان مرا
تسلی ميدهند .
آنگاه كه پنجره ها گشوده ميشوند
و در هاي نيمه باز
در سایه روشن خواب های ناز
رقص شانه هاي تو را مي مكند.
و كوچه هاي لبريز هياهو
تصويرگر شكوه بي مثال يك زن خواهند بود .
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط نويد شكيبا
|
آسوده در كنار من آن سان كه خواب رفته اي و
تكرار گنگ وسوسه اي
- نامحسوس –
در فرصت تلاطم اندام تو جاري است .
مضموني از تلاش و تقلاي باد و ابر
در امتداد گيسوانت
پنهان .
در پشت پلك هاي تو از عشق ، باقي است
ته مانده اي تلخ .
□
بيدار ميشوي تا در بازوان گرم تو
من خواب رفته باشم .
حواي چشم تيره من
اصلاً تمام وسوسه اي تو
- من آدمم . –
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط نويد شكيبا
|