2. فصل پرواز گذشت
چلچله ای
باز نگشت
باد ،بوی وطن را برده است
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط نويد شكيبا
|
در عمق شانه های سترگت نشسته است
آوار خستگی .
این تاول خلیده پر از چروک
بر خسته زانوان زخمه دار .
چشمت شبیه آینه ها یی است ، روشن بر کوره راه مبهم تقدیر .
دستت نشانی از بودن .
یا پینه های دست تو . خود یک حکایت اند
آری سپید موی عزیزم .
انگار استواری در بودنش _ به خود _
تردید دارد .
با زانوان پابرجا
با زانوانی شبیه تحمل که پای بر جایت داشته اند،
آزاد ، آرام و سرفراز .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
دارد دلم ، زمینه تزویر میشود
این روح گر گرفته زمین گیر میشود
و از تنگنای این همه دستان سرد و خشک
ایمان بی اساس سرازیر میشود
گم میشوی میان هیاهوی خیس شب
وقتی که روز ،حادثه تعبیر میشود
رفتی . .. هنوز حادثه ها شعله می کشند
رفتی و ماجرای تو تکثیر میشود
اینجا صدای گام تو از شهر خاطرات
در کوچه های شعر فراگیر میشود
حالا اگرچه گم شده ای در حصار خویش
اما دلم به جرم تو تکفیر میشود
□
انگار ارتفاع بلند بهار باز
در انزوای مرگ فراگیر می شود .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
سر می زنی به کوچه خاموش شهر ما
خاتون آشنای سیه پوش شهر ما
هر صبح را به نام تو آغاز می کنیم . . .
سنگینی نگاه تو بر دوش شهر ما
جانی دوباره می بخشد حزن کوچه را
آواز سبز معجزه در گوش شهر ما
باجی نمی دهد به خزان این عجیب نیست
گل کرده یک بهار در آغوش شهر ما
" ماییم و انس خاطره دیر سالتان "
باز آ . . . به ژرف نای خاموش شهر ما
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
ترانه گمشده
اینک در سرسبز ترین مسیر رودخانه ارس
تنها ترانه کودکی ام را
که زمانی است به فراموشی سپرده بودمش
با نظاره بر ارتفاعات بلند پر از برف سهند
_سپید _
برای تنهایی روحم
در التیام زخمهایم زمزمه گر بوده ام
□
آراز آراز اوستونده . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|
چشمهای تو خواهند گریست
بی گمان چشمهای تو خواهند گریست
غربت تلخ مرا
هرچند دستهای تو خواهند فشرد
گلوی سرد مرا
که خنجری را وا نهند بر گلوگاه من آرام ،
قبل از آنی که گرگانش بدرانند ،
یوسف را .
□
ابراهیم وار می خواهم ات . . . تا آبدیده خنجرم را بستانی از من
کاسه ای آب می خواهم
و آن . . . گاه
تا پای تو خویشتنم را
خواهم آورد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط نويد شكيبا
|