تبليغاتX
چشم هاي باراني
یک شعر تازه اینهمه چشمان آبی ات

گاهی با خودم فکر می کنم اصلن برای ادامه دادن چه چیزی اینقدر سفت و سخت به زندگی چسبیده ام اینقدر در تکرار روزمره گی ، دور افتاده ام که چی ؟ سگ دو زدن از سر صبح تا ته غروب به چه درد آدمیزاد میخورد که اینقدر من به آن وابسته ام . خاطرات گذشته را مرور میکنم .زمانی که برای بار اول عاشق شدم و یکی را دوست داشتم . چطور شد ؟ خودم هم نمی دانم سر کلاس بودم یا توی عالم هپروت استاد داشت دردریای  اعداد وارقام ریاضی برای خودش شنا میکرد و من در عالم ماسوا به گشت و گذار مشغول .چه حس قشنگی داشت عاشق شدن ، آبی شدن و دلتنگ شدن . این که یکی را از ته دل دوست داشته باشی هرکاری بکنی از مقابل چشم هایت کنار نرود وتمام گوشه و زوایای تاریک ذهن تو را پر کند و  هر جا که قدم بگذاری با توهمسایه وهمخواب و بالش باشد .و به جای خواب هایت از جلوی چشم هایت کنار نرود و مثل شبنم بخوابد روی پلک های نیمه باز تو . و تو اول اسم اش را روی دست چپ خودت درست در آخر انگشت اول ات را بکشی و هر روز آن را پر رنگ تر کنی که از یادت نرود کاش هرگز این اتفاق به تکراری بودن دچار نمی شد و عارضه ی تکرار در رگ و ریشه ی عاشقی ات لانه نمی کرد .نمی دانم این چه صیغه یی است که آدمی در آخر هر چیز به یک تکرار می افتد چیزی که اصلن انتظارش را نداشت و حالا حوصله ی تحمل کردن آن را . چقدر فاصله افتاده است میان من و ما . . . چقدر ؟ خودم هم نمی دانم اصلن این اتفاق از کجا افتاد و چرا اینقدر فاصله خالی . روز به روز دارم دور تر میشوم از وادی شعر و . . . و فاصله می افتد بین من و سایه ام . سایه ای که فکر می کردم هرگز از من جدا نشود و هر جا که بروم با من بماند . وقتی می خندم برای من بخندد و وقتی گریه می کنم بگرید . دست هخایش را با من بالا ببرد و همراه من پایین بیاورد . بامن عاشق بشود و با من عاشق بماند . ولی نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که . . . . و حالا دیدن خواب های پریشان ، شب های مرا آشفته تر کند  . سایه ی خیال انگیز من دیگر به اختیار من نیست و قصد نفی بازی گل را دارد . آن هم در خلیج مقابل من نه در دیار موافق . یاد روز هایی می افتم که که آغاز یک حس خوشایند را در من نوید می داد .  حسی مثل خیسی ی یک لباس تازه شسته که بپوشی و تن تو را مور مور کند تا شیرینی و حلاوتی دلنشین را به کام تو ارمغان آورد .  که من با نگاه کردن به ثانیه های اینک خودم را در مسیری یک قطار می بینم قطاری که به یک انتهای نامتناهی می رود و سایه اش به ابتدایی دیگر .

با وسواس عجیبی لوازم روی میز را مرتب می کند و همه چیز را دو.باره و سه باره و چند باره جابجا می کند . علاقه ی وافری دارد به این که لوازم نوشتن اش مرتب چیده شده باشند . و تازه کاغذ ها را با حوصله ودقت اندازه می گیرد و می بررد . حالا برای نوشتن کاغذ هایی دارد هم اندازه چهار رنگ خودکار تازه و هم شکل و هم اندازه با یک مارک که برایش دوست داشتنی است . نوشتنی اینگونه او را بی اندازه خرسند می کند . دوست دارد که مرتب بنویسد و از هرچی که بخواهد و توی دل اش مانده است آن ها را . شروع می کند به نوشتن : و عشق . . . از چه بنویسد از اتین که بعد از مدت ها سر کیف آمده است که بنویسد ولی چی ؟ نمی داند . از خواب های آشفته اش بنویسد که می بیند . این که سایه اش را با رنگ و لعاب هایی نقاب وار در خواب هایش می بیند که دست در دست من دیگر داده است تا روشنگر تاریکی های او باشد و یا از احوال خودش که نمی داند برای چه زنده است و براستی برای چه زنده است . از عقده هایی ناگشوده در دل اش که سالیان سال است که آزارش می دهند از نیاز ها و آرزوها ی خودش بنویسد که فکر می کند هم چنان جامه ی عمل نپوشند و لخت بگردند . از چه بنویسد از جوانی هدر رفته اش که تنها در میان خروارها خروار خاک کتاب به امانت گذارده است و در میان مثنوی های هفتاد من کاغذ نوشتن که اوقات خودش را در میان آنها سپریکرده است . از اجحاف هایی که در حق او کرده اند . از این که این روزها چقدر او را ذلیل و خوار می کنند و چه چیزهایی که بار قاطرش نمی کنند فقط برای اینکه لختی بخندند و دیگران در جمع را هم خندانده باشند از له شدن زیر دست و پای کسانی بنویسند که تنها پول این دنیا برای آن ها مهم مهم است و نه آدمی و انسانیت . تنها از این افرادی بنویسید که او را برای رسیدن به پله های ترقی نردبان خود کرده اند و مثل زباله ای هیچ و دورانداختنی به او می نگرند فکر می کنم سال ها ست که خرد میشود ، خراب اش می کنند و بی آن که از دل او آگاه باشند . چقدر ساده است و شکیبا . چقدر برای خودش خیال هایی خام داشت که به سرانجام پختگی نرسیدند فکر می کند که آدم به این خوش خیالی پیدا می شود . خوش خیال تر از او . . . . به همه با چشم و ابروی محبت می نگرد . و چقدر این عینک خوش خیالی او را کوچک و خوار و ذلیل و بی چیز  می بیند فکر می کنم به این که چقدر فقیر است که چیزی ندارد و خدا هم در این عرصه چه حکمتی برای او رقم زده است که این گونه او را به انواع سختی ها می آزماید . در این وقت تنهایی به نزدیک ترین کسان خود فکر می کند و به این که چقدر در این فاصله ی نزدیک از او هستند و میان شان فاصله یی است بسیار دور که هرگز به نزدیکی نخواهد رسید . زیر نور چراغ مطالعه به واژه هایی          می اندیشم که بر روی کاغذ جاری می شود تا بیانگر سیل احساسات درونی من باشند و از این غافل که دیگران را با احساسات  من چه کار ؟ برای سایه ی من تنها شبیه به ماشین مکانیکی یی هستم که در ساعات معینی کوک می شود تا برای انجام کارهایی برنامه ریزی  و از پیش تعیین شده  وادار به کار شود و یامثل یک خودپرداز که فقط باید بپردازد نه این که این کارها سهم من نیست نه ! ولی فکر می کنم ای کاش با چشم دیگری مرا می نگریستند نه با چشم یک حیوان دوپای دون پایه که تنها خور و خواب و خشم و شهوت ، است و بس . فکر می کنم از قلعه ی ساخت من چیزی نمانده است که ویران شود و با دست باد ها به دوردست برده شود چرا که من حالا مردی هستم خاکستری با قلمی به زنگار آذین بسته و جسمی به تدخین آلوده و سست .

 

استخوان هایم ، دو تکه میشوند

وقتی تیغه های اره یی

از هم گشوده است .

خونم بر زمین نخواهد ریخت

خون مرا دوستانم

به پشیزی فروخته اند .

 

تبریز . 01/04/1388

ن . ش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نويد شكيبا   |